|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یگریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را...
نوشته شده توسط تنها تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388
و ساعت 23:46
|+|
من سکوت خویش را گم کرده ام
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388
و ساعت 14:46
|+|
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
نوشته شده توسط تنها تاريخ دوشنبه 26 مرداد1388
و ساعت 3:5
|+|
کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت کی رسم در تو که رخش وصل تو از زمانه بیست میدان درگذشت فتنهی عشق تو پردازد جهان خاصه میداند که سلطان درگذشت جوی خون دامان خاقانی گرفت دامنش چه، کز گریبان درگذشت
نوشته شده توسط تنها تاريخ جمعه 19 تیر1388
و ساعت 2:26
|+|
بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه بگو تا کی اسیرم من اسیر درد ورنج و آه نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار از این دور تسلسل ها میان گنبد دوار درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی به قلبم خاطراتی تلخ پر از حس فراموشی زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی بیا ای آسمان بشنو دلیل این پریشانی که اکنون مدتی باشد ندیدم دلبر خود را ندیدم روی خندانش و آن چشمان زیبا را
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 31 خرداد1388
و ساعت 23:34
|+|
|
|